تبليغاتX
بهشت ارغواني
عاشقانه ها

نیش  به  قلبم  فکند کژدم  ابروی  تو 

 آتش  جانم  شده شعله ی  گیسوی  تو

زار و پریشان شده عاشق و حیران شده 

هر که  نگاهش  فتاد بر رخ مه روی تو

سرو خرامان من  شـور بـهاران من 

 قبله گه ما  شده  خاک سر کوی تو

هجر تو ای مهربان برده از این دل امان  

کاش مرا می رسید یک خبر از سوی تو

ای  گـل بـاغ بـهـار از تـو غـمـی یـادگـار 

خاطر شب پر شده هر نفس از بوی تو

شوق تو افسانه است سر نهانخانه  است  

 فاش نمی گویدش عاشق کم روی تو

ای که حبیبم شدی کاش طبیبم  شوی 

زخم مرا مرهمیست غالیه ی موی تو

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 13:37  توسط الهه جعفري  | 

صداي زوزه ي باد

 صداي ناله ي ساز

رخوت زاويه هاي تاريك

مي گريزد زمان، مي گريزم از خويش 

باز هم در تپش است قلب ديوانه و ريش؟

من كجايم اكنون؟

دل من مرغ قفس ها شده است

آري! او شيفته ي رقص هوس ها شده است

اگر آسمان پروازي نيست

دانه و آب محياست  اينجا

به خيال دل ديوانه ي من

بهتر از عرش و ثرياست اينجا

مرگ مي خواهم باز

خسته ام از شب و روز

خسته ام از منِ با خود دمساز

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 20:35  توسط الهه جعفري  | 

گـر تـو یـارا مـاه یـلدا می شدی       هـمـنـشـین جـان شـیـدا مـی شـدی

آرزویــم بــود تـاخـيـر ســحـر        بـلـكه عـمر وصـل تـو نـايـد بـسـر

يلداتان خجسته باد!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 19:28  توسط الهه جعفري  | 

 گــر بـگــويم مــن كـلامـي از دل سـودايـيـم           هـر هـجايـش مـي فزايد بـر غم رسـواييـم

پس همان بهتر كه خاموشي گزينم همچو شمع      بي صدا سوزم چو شمع از شعله ي شيداييم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 22:39  توسط الهه جعفري  | 

چشمم به درياي نگاهت افتاد ......

آرزو كردم: ماهي باشم، مرجان باشم،

حتي سنگي بي جان باشم....

من غريق و موج نگاهت بي دريغ....

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 21:34  توسط الهه جعفري  | 

خوشا اين دل كه سرمستي ز جام ارغـــوان دارد

كه عشـق آن سـمـن رو را چـو دري در نهـان دارد

دلم مدهوش بود آندم كه صيد دام چشمش شـد

پـري رويي نگـاهش را چـو تيري در كـمـان دارد

ز نور افشـاني چـهرش چـراغ مـهـر روشـن شـد

مـيان مـردم چـشمـش رهـي تا كـهكشـان  دارد

اگر جويا شد از حالم سـيه مـوي سـخـن شيريـن

به او گوييد مشتا ق است و چشمي خون فشان دارد

سرايـم گرچـه ويـران اسـت محـراب محـبت شد

از ايـن ويـرانـي و مـستـي صفـاي عـاشقـان دارد

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 21:14  توسط الهه جعفري  | 

 

چه كسي مي داند  

اندوه ديوانه را؟

سوز شب هاي زمستاني اين

ويرانه را؟

زبانه هاي شعله ي غم پر ققنوس را سوزاند...

جام ارغوان خاليست...

سقف قصه پوشاليست...

بيد از فرط جنونش چه سر افكنده و مايوس شده!

شاخه ي سوخته اش چون پر ققنوس شده!

غصه بي پايان است......

لحظه ها همسفر هجران است....

بال اسير پروا شد و پرواز را به فراموشي سپرد...

آينه چون دل من تيره و تار...

در هم آميخته است نقش پاييز و بهار...

چه كس مي داند اندوه ديوانه را؟......

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 18:34  توسط الهه جعفري  | 

ايوان تهي است، و باغ از ياد مسافر سرشار

در دره ي آفتاب سر بر گرفته اي:

كنار بالش تو ، بيد سايه فكن از پا در آمده است.

دوري، تو از آن سوي شقايق دوري.

در خيرگي بوته ها، كو سايه ي لبخندي كه گذر كند؟

از شكاف انديشه كو نسيمي كه درون آيد؟

سنگريزه ي رود، بر گونه ي تو مي لغزد.

شبنم جنگل دور، سيماي ترا مي ربايد.

ترا از تو ربوده اند، و اين تنهايي ژرف است.

مي گريي، و در بيراهه ي زمزمه اي سرگردان مي شوي.

 

سهراب سپهري

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 22:26  توسط الهه جعفري  | 

آسمان آبي ست  اما روح مـن بـي رنـگ مانـد

اين جهان گسترده است اما دل مـن تنـگ مـاند

روزهـاي ســبز و پـر شـور بـهارانـم گـذشـت

عشق رفت از روزگارانم سـيـه نـيرنـگ مانـد

ظلـمـت بـيـدار شـــب را هــمـدمـي پـيدا نــشـد

نقش شادي رفت از دل، نقش غم پر رنگ ماند

مـاه هم مـهتاب خـود را بـر گـرفـت از پـنـجره

اين سـرود خـيـس بـاراني چـه بي آهنـگ مانـد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 19:22  توسط الهه جعفري  | 

تو اي بهشت جاوداني /   بهار عمرت ارغواني

روز ميلاد عزیزترینم رو به دل خودم و تمام کسانی که دوستش دارند تبریک می گم!

گل بهاري من در خزان شكفت  تا اميد بخش دل و جانم باشد!!!

مظهر اميد و عشق ميلادت مبارک باد!

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 10:29  توسط الهه جعفري  | 

 
الهه جعفري